|
خانه ی دوست خانه ی دوست گلچینی از زیباترین شعرها
| ||||||||||||||||||||||||||||||||
|
«نخستین نگاه»
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم دو آوای تنهای سرگشته بودیم رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پر گشودیم چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم چه شبها ، چه شبها که همراه حافظ در آن کهکشانهای رنگین در آن بی کرانهای سرشار از نرگس و نسترن ،یاس و نسرین ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم تو با آن صفای خدایی تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی از این خاکیان دور بودی من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطر و رؤیا بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی چه مغرور بودم ... چه مغرور بودم من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم من و تو ندانسته دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم چنان شاد،خوش،گرم،پویا که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم دریغا دریغا ،ندیدیم که دستی در آن آسمانها چه بر لوح پیشانی ما نوشته است دریغا در آن قصّه ها و غزل ها نخواندیم که آب و گل عشق با غم سرشته است فریب و فسون جهان را تو کر بودی ای دوست و من کور بودم از آن روزها آه عمری گذشته است من و تو دگرگونه گشتیم دنیا دگرگونه گشته است در این روزگاران بی روشنایی در این تیره شبهای غمگین که دیگر ندانی کجایم! ندانم کجایی چو با یاد آن روزها می نشینم چو یاد تو را پیش رو می نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم سرشتی به همراه این بیتها می فشانم نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم [ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱٢:۱٧ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
پاره های یک تن و دور از همیم این روزها فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟ ... بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت [ ۱۳٩٠/٦/٢۱ ] [ ٥:٥٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند [ ۱۳٩٠/٤/۳٠ ] [ ۱۱:٢٩ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
شکوه عشق گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند ضریح و نذر رها کن،بعید می دانم دو دست دور به زور دعا به هم برسند کدام دست رسیده به دست دلخواهش که دست های پر از زخم ما به هم برسند فلک نجیب نشسته است و موزیانه به فکر که پیش چشم من این دو چرا به هم برسند شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت وگرنه می شود آسان دوتا به هم برسند محمد رضا رستم پور [ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ٦:٢۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
نام محمد نام تو شد روشنی ذکر خموشان [ ۱۳٩٠/٤/۸ ] [ ۱٠:٤٠ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم حلالت میکنم اما نباید از خودم رد شم تو گم میشی و من اینجا تو رو با گریه می بخشم تقاصه آرزوهامو کجای قصه پس دادی که از اوج پریدن ها به خاک گریه افتادی کجای قصه پرواز چراغ راه رو گم کردم که باید اینهمه تنها به سوی خونه برگردم حلالت میکنم اما به دیروز تو زنجیرم تو رو گم میکنم وقتی تو دست گریه میمیرم حلالت میکنم اما نمیتونم که برگردم تمومه آرزوهامو تو دنیای تو گم کردم من از روزایی میترسم که پشت مرز تقدیرن از اینکه حتی رویاهام تو دستای تو میمیرن
[ ۱۳٩٠/۳/٢٤ ] [ ٩:٤٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
حلالم کن غزلنازم اگه رفتم شدی تنها حلالم کن حامد بخشی فر
[ ۱۳٩٠/۳/٢۱ ] [ ٧:٤٥ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
[ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ۱٢:۳٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
جواهرخانه
[ ۱۳٩٠/۳/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
به هم می ریزد به نسیمی همه راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد آه یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
[ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ۱۱:٠۸ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
به او گفتم به او گفتم: [ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ۱۱:٢٠ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
عشق عشــــق شــوری در نـهاد ما نهاد جان ما در بوتــهی ســـــودا نهاد
گفـتوگویـی در زبـان ما فــــکند جســـتوجویی در درون مـــا نهاد
داســتان دلبـــــران آغــــاز کرد آرزویـــــی در دل شیــــــدا نهاد
قصّــــه خـــوبان به نوعی بازگفت کاتشـی در پیــر و در برنـــا نهاد
عقل مجـــنون در کــف لیلی سپرد جان وامـــق در لـب عـــذرا نهاد
بهــر آشــــوب دل ســـودائیان خــال فتنــه بـر رخ زیبـــا نهاد
وز پــی بـــرگ و نــوای بلبلان رنـگ و بـویـــی در گل رعـنا نهاد
دمبــدم در هـــر لباســی رخ نمود لحــظه لحــظه جای دیگــر پا نهاد
فتنـهای انگیــخت شــوری درفکند در سـرا و شــهر ما چــون پا نهاد
بر مثال خویشتـــن حرفی نــــوشت نام آن حــــرف آدم و حــــوا نهاد
شــور و غــوغایی بــر آمد از جهان حسـن او چــون دست در یغما نهاد
چـون در آن غـوغـا عراقی را بدید نام او ســر دفتـــر غـوغـا نهاد
*** فخرالدین عراقی [ ۱۳٩٠/۱/۳٠ ] [ ۳:۳٧ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
تا ابد توی دلم می ماند
یــــــکنفرهست کــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند [ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ۱٢:٥٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
بوسه ۱ [ ۱۳۸٩/۱٢/٢ ] [ ۱٠:۱٥ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
محض رضای عشقتاریک کوچه های مرا آفتاب کن با داغهای تازه دلم را مجاب کن ابری غریب در دل من رخنه کرده است بر من بتاب چشم مرا غرق آب کن ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز برخیز و چون سکوت دلم را خطاب کن ای تیغ سرخ زخم کجا می روی چنین محض رضای عشق مرا انتخاب کن ای عشق زیر تیغ تو ما سر نهاده ایم لطفی اگر نمی کنی اینک عتاب کن
[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ ] [ ٩:٠۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
خداحافظ آشنای عرشه ی دل! ناخدا! خداحافظ ! [ ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ ] [ ٦:٠۳ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
عشق عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
[ ۱۳۸٩/۱۱/٩ ] [ ٩:٠٤ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
فقط بخند برای چند لحظه فقط بخند به این نوشته ها [ ۱۳۸٩/۱۱/۳ ] [ ٦:۳۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
دلباخته [ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ] [ ۱٢:٥۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
سکوت و حال غم انگیز و شهر خالی عشق [ ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ ] [ ٢:٤٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا !!! شاید خطا کردم و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا ؟! تا کی ؟! برای چه ؟! چرا رفتی !؟ بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ، تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت و من بی تو هزاران بار در لحظه ، خواهم مرد [ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٦:۳۳ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه یادم آمد کربلا را دشت پر شور و بلا را گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را باز باران با صدای گریه های کودکانه از فراز گونه های زرد و عطشان با گهر های فراوان می چکد از چشم طفلان پریشان پشت نخلستان نشسته رود پر پیچ و خمی در حسرت لب های ساقی چشم در چشمان هم آرام و سنگین می چکد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان واندر این صحرای سوزان می دود طفلی سه ساله پر ز ناله دل شکسته پای خسته باز باران باز هم اینجا عطش آتش ، شراره جسمها افتاده بی سر ، پاره پاره می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان وندرین تخدیده دشت و سینه ها بر پاست طوفان دستها آماده شلاق و سیلی چهره ها از بارش شلاق ها گردیده نیلی باز باران ، قطره قطره می چکد از چوب محمل... خاک های چادر زینب به آرامی ، شود گِل می رود این کاروان منزل به منزل می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران آری آری باز سنگ و باز باران آری آری تا نگیرد شعله ها در دل زبانه تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی مشک ساقی کاش می بارید باران آه باران ! کی بباری بر تن عطشان یاران ؟ تر کنند از آن گلو را آه باران ، آه باران [ ۱۳۸٩/٩/٢۱ ] [ ٢:۱۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید سیمین بهبهانی
[ ۱۳۸٩/۸/٢٠ ] [ ٩:۳٠ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم [ ۱۳۸٩/۸/٤ ] [ ۳:٤٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود [ ۱۳۸٩/٧/٢٠ ] [ ٤:٠٠ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
کوله بارت بربند ! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال ، در این راه شگرف در دعای سحرت ، در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جامانده بسی محتاجم...... [ ۱۳۸٩/٥/٢٧ ] [ ۸:٥٧ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد
دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد وانکه پر نقش زد این دایره مینائی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد [ ۱۳۸٩/٥/۱٥ ] [ ٧:٤۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
آتشی افتاده امشب در دل دلگیر من گرم می ریزد به رویم اشک بی تاثیر من ای دل آزاده! ای زنجیره ی سودای عشق! شعله بودم آب گشتم تا شدی درگیر من عشق می جوشد به رگهای تنم با سرکشی آب می سازد دل ِ سرحلقۀ زنجیر من هرقدر آتش به کف داری بزن بر سینه ام ای محبت! ای رسول عشق! ای تقدیر من! شکوه بیجا میکند طبع سخن ناسنج دل تا ابد باید بسوزد قامت تصویر من... [ ۱۳۸٩/٥/٧ ] [ ۱۱:٢۱ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
وعده دادند که از راه کسی می آید بهر مظلومی ما دادرسی می آید همه گفتند که در پاسخ هل من ناصر ذوالفقار آید و فریادرسی می آید بعد از این وعده که دادند مرا روز ازل همه دم گوش به زنگم جرسی می آید من به حافظ زده ام فال و جوابم آمد غم مخور عاقبت از راه کسی می آید با خدا عهد من این است خدا می داند دست از او نکشم تا نفسی می آید [ ۱۳۸٩/٥/۳ ] [ ۸:٤۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
[ ۱۳۸٩/٤/٢٥ ] [ ٢:۳۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
و آن شب تا سحر غار حرا خورشید باران بود زمان،دل بی قرار لحظه تکوین قرآن بود سکوت لحظه ها را می شکست از آه خود مردی که در هر قطره اشک او غمی دیرین نمایان بود امین مکه را می گویم آن نارفته مکتب را یتیم خسته آری او که چندین سال چوپان بود هُبَل آن سو میان کعبه در آشفته خوابی سرد و عزی غرق حیرت از خدا بودن پشیمان بود حضور عرشیان را در حریم خود حرا حس کرد که «اقرأباسم ربک» یا محمد ذکر آنان بود
شاعر: محمود شریفی [ ۱۳۸٩/٤/۱۸ ] [ ٩:۳٥ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
هوا تر است به رنگ هوای چشمانت دوباره فال گرفتم برای چشمانت اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا قبول کن که بریزم به پای چشمانت بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست که مانده در عطش کوچه های چشمانت تمام آینه ها نذر یاس لبخندت جنون آبی دریا فدای چشمانت چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی در انتظار چه خالیست جای چشمانت به انتهای جنونم رسیده ام کنون به انتهای خود و ابتدای چشمانت من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز تو و نیامدن و عشوه های چشمانت خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست نگاه خسته من به دعای چشمانت [ ۱۳۸٩/٤/۱٢ ] [ ٩:۳۳ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو توأم چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنانکه درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی می آفرینمت چونانکه التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را «قیصر امین پور» [ ۱۳۸٩/٤/٧ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
ای غمت آخرین ترانه ی من [ ۱۳۸٩/۳/۳ ] [ ٦:٢۳ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است به من! که هر نفسم آه در بی آه است در آسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است شب مشاهده چشم آن کمان ابروست! کمین کنید که امشب سر بزنگاه است شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار شب خجالت من از لب تو در راه است....
[ ۱۳۸٩/٢/۱ ] [ ۱٠:٢۳ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
رسم دنیا
عاشقی محنت بسیار کشید تالب دجله به معشوقه رسید نشد از گل رویش سیرآب که فلک دسته گلی داد به آب نازنین چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دل سوخته بود دید کز روی شط آید به شتاب نو گلی چون گل رویش شاداب گفت به به چه گل رعنایی است لایق دست چو من زیبایست حیف ازاین گل که برد آب او را کند از منظره نایاب اورا زین سخن عاشق معشوقه پرست جست در آب چو ماهی ازشست خوانده بود این مثل آن مایه ناز که نکویی کن ودر آب انداز خواست کآزاد کند از بندش اسم گل بردو در آب افکندش گفت رو تا که زهجرم برهی نام بی مهری بر من ننهی مورد نیکی خواست کردم از غم خویش خلاصت کردم باری آن عاشق بیچاره چو بط دل به دریا زدو افتاد به شط دید آبی است فراوان و درست به نشاط آمدو دست از جان شست دست وپایی زد و گل را بربود سوی دلدارش پرتاب نمود گفت کای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم بگیر این گل تو بکنش زیب سر ای دلبر من یاد آبی که گذشت از سر من جز برای دل من بوش مکن عاشق خویش فراموش مکن خود ندانست مگر عاشق ما که ز خوبان نتوان خواست وفا عاشقان راهمه گر آب برد خوب رویان همه را خواب برد [ ۱۳۸٩/۱/۳۱ ] [ ۱٠:٤۱ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود... ولی آن ته کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند و آن یک در گوشه یی دیگر جوانان را ورق میزد. دلم میسوخت به حال او که بیخود های و هو میکرد و با آن شور بیپایان تساویهای جبری را نشان میداد با خطی روشن به روی تختهی تاریک که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود تساوی را نوشت و بانگ بر آورد: که یک با یک برابر هست که یک با یک برابر هست... این جا... به نا گه ... از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد... همیشه یک نفر باید ... به آرامی سخن سر داد: این تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره شد با بهت معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز هم یک با یک برابر بود؟ سکوت مدحشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: نه! اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زوری و زری میداشت بالا بود و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود وان سیه چرده که مینالید پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود؟ این تساوی زیر و رو میشد حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟ یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربت شلاق له میشد؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟ یا چه کس این راد مردان را فنا میکرد؟ در این هنگام... معلم ناله آسا گفت: بچهها در جزوههای خویش بنویسید: که یک با یک برابر نیست یک با یک برابر نیست [ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ٥:٢٠ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
ای از عشق پاک من همیشه مست من تورا آسان نیاوردم بدست بار ها این کودک احساس من زیر بارانهای اشک من نشست من تورا آسان نیاوردم بدست در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود با غروری هم قد بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست من تورا آسان نیاوردم به دست در بدست آوردنت برد باریها شده بی قراریهاشده شب زنده داریها شده در بدست آوردنت پایداریها شده با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده.... [ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۸:٠٢ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو حسین منزوی [ ۱۳۸٩/۱/۱٧ ] [ ۳:۱٠ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک آسمان آبی و ابر سفید برگهای سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش بحال روزگار [ ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ ] [ ٦:٤٢ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
دیدمش دوش که سرمست وخرامان می رفت جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت چون همی گفتمش: ای مونس دیرینه ی من سخت میگفت و دل آزرده پریشان می رفت نقش خوارزم وخیال لب جیهون میبست با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت می شد آن کس که چو اوجان سخن کس نشناخت من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با ما ؟ کان شکر لحجه ی خوشگوی سخندان می رفت لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت زآن که او از نظر رحمت سلطان می رفت پادشاها ز کرم از سر جورمش بگذر چه کند سوخته؟ از غایت حرمان می رفت چون بشد آن صنم از دیده حافظ غایب اشک همواره ز رخساره به دامان میرفت [ ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۱٧ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
عـشـق را با آب چـشم و شیـره جان مینویسم زیـربـاران میـنشیـنم زیـربــاران مـیـنویـسـم مصلحـت درعـاشقی را از دل دریـا بـجـویـم جـلوه ی معـصومیـت را ازغـزالان مینویسم لای اوراق گـلی با رنـگ اشـک ارغــوانـی نـالـه را آهـسـتـه با پـرکارمـژگان میـنـویـسم نـامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من نسـخـه ی مشکل کشای رد هـجران مینویسم عاقـبت یک روزنه یک روزبا تومی نشینم روز را تا شـب بـرایت شعـر باران مینویسم خوشه ی گـندم می آرم پیش رویت میگذارم روبـرویــت مینشینم بـاتـو پـیـمان مـیـنـویسم درسـماع ِعـاشـقـی غـرق تـلاوت بـانـگاهـت باتـو پـیـونـد عـمـیق رشـتـه ی جان مینویسم لحظه ی کوتـاه دستـت را به دستم می گـذارم ازخطوط دسـت هـایـت شـعـرایمان مینویسم نیست پـروایـم بـه دل از طعنه بـیجـای مردم آنچه دردیـدار بینم پـیـش یـاران می نـویسم عـطرآغـوشـت نبویم چـاره وصلت نـجـویـم لـیک چـشـمـان ِتـورا تـاسـطـرپایان مینویسم عـاشـقی عـیـبـی ندارد، لیک بهـرخـاطـرتـو جای نامت را دو..(نقطه) یا بهاران مینویسم [ ۱۳۸۸/۱٢/۸ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
یک شبی مجنون نمازش را شکست
[ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ ] [ ٦:۱٧ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
تو کرده ای تو،من اینگونه بی قرارم اگر که مثل لاله دلم خون و داغدارم اگر هنوز بوی تو دارد اتاق کوچک من که سر به کوه و بیابان نمی گذارم اگر به یمن عشق هنوز ایستاده ام سر پا مرا پرنده بخوان بال و پر ندارم اگر من آفتاب تو را در دلم نهان دارم که دل به وسوسه شب نمی سپارم اگر بدل به دود و تل خاک می شود دنیا بخواهم آتش عشق تو را ببارم اگر سیاه کرده به تن واژه واژه شعرم مگیر از من دیوانه، سوگوارم اگر نه هفتخوان که من از هرچه هست می گذرم اگر که داشته باشم تو را کنارم،اگر مرا جدا نکن از خود که هستی ام با توست همان حکایت آیینه و غبارم اگر... سید جعفر عزیزی [ ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ ] [ ٥:۱٢ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
یاد قـلـبـت باشـد,یک نفر هـسـت که بـین آدمهـایی که هـمه غریـبـنـد
دلـش می خواهـد لحـظه ها را بـا تـو بـه خـدا بـسـپـارد...
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ ] [ ٢:۱٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است.... که در جان واژه هاست شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی ز غیر قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۱:٠٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
رنگ و بویت ای گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خریدار بازار خودفروشی این چار سو ندارد جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد خورشید روی من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشید رو ندارد سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد او صبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد [ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ ] [ ٩:٥٠ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است چه خواهد کرد با ما عشق,پرسیدیم و خندیدی [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٩:۱۸ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
[ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ۱٠:٤٧ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست. دفتری پر ز ورق، نمره بیست، یا اسکناس های دویست، لازم نیست. [ ۱۳۸۸/۱۱/۱ ] [ ٥:٤٥ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
تفاوت [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٤:۱۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من وز گوشه نشینان توخاموشتر از من هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق اما که در این میکده غم نوشتر از من افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش اما شب من هم نه سیه پوشتر از من گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق ای نادره گفتار کجا گوشتر از من بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک خونم بفشان کیست سیاوشتر از من با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ۱٠:۳٤ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت این چندمین شب است که بیدار مانده ام بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام محمد علی بهمنی [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ ] [ ۱۱:۳٦ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود
بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود خورشید انعکاس وجود نجیب توست این دایره نباشی اگر سرد می شود این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب زنجیر آهنی و پر از درد می شود دامان کودکانه ی یک دختر نجیب بی تو اسیر آتش نامرد می شود بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود رفتی و روز روشن ما در مسیر شام دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود رضا جعفری [ ۱۳۸۸/۱٠/٦ ] [ ۱٠:۳٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
من در این نقطه دور [ ۱۳۸۸/٩/٢٠ ] [ ٥:٤٩ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
نوبت من شده بود [ ۱۳۸۸/۸/٢٠ ] [ ۱٠:۱٩ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
معراج حقیقت به آئین دگر بر آستان کبریا، اینجا
بر آر از آستین معرفت دست دعا اینجا
|
که جان را مى دهد آیینه لطفش جلا، اینجا
به چشم دل نظر کن بر حریم دختر موسى
|
اگردرمان درد خویش مى خواهى، بیا اینجا
مجو از خیل بی دردان دواى درد بى درمان
|
که دردت را دوا اینجا، که رنجت را شفا اینجا
صداى قدسیان بشنو که مى آید به گوش جان
|
که نورآذین بود چون ساحت اُمُّ القُرا اینجا
حریم یثرب و بطحاست گویى مرقد پاکش
|
شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اینجا
فضاى قدس، معراج حقیقت، بزم اَوْ اَدنى
|
که از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اینجا
بنامْ ایزد، که خاک پاک او بوى نجف دارد
|
ز بام آشنایى ، زاده ی خیرالنّسا اینجا
تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجویى
|
به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اینجا
بر آى از ظلمت هستى ، که خضر آمد به سر مستى
|
که مى جویم رضاى او به تسلیم و رضا اینجا
منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او
|
عباس مشفق کاشانى [ ۱۳۸۸/٧/٢۸ ] [ ۱٠:۱۳ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود امروز در میانه کدورت نهاده پای آن روز در میان من و دوست جانبود کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست اول حبیب من به خدا بی وفا نبود دل با امید وصل به جان خواست درد عشق آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت غم با دل رمیده ما آشنا نبود از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی بغیر محبت روا نبود گر نای دل نبود و دم آه سرد ما بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار گر همره ترانه ساز صبا نبود شهریار [ ۱۳۸۸/٧/٢٤ ] [ ۱٢:٤۳ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
نمی دانم چه هنگام?از کدامین راه
و چشمان تو را با نور خواهم شست به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد
[ ۱۳۸۸/٧/۱٢ ] [ ۱٠:٢٦ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
زیبا ! چرا ادامه ندادی سخن بگو این چیست در نگاه عجیبت به من بگو زیبا! تمام آنچه که زیباست مال تو حتی به جای سهم من از خویشتن بگو زیبا! تمام پنجره ها روبروی توست اما تو رو به که ای؟ جان من بگو این حرفها گدازه روح مذاب ماست این لهجه من است تو با سوختن بگو با جویبار گمشده در شوره زار عمر باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ شعری اگر چه زرد!برای چمن بگو عاشق شدی غریب مسافر دلت کجاست!؟ دلتنگ کوچه های که ای!بی وطن بگو زیبا ! چرا ادامه ندادی درخت را؟ من خواهش پرنده ام از نارون بگو. [ ۱۳۸۸/٧/٦ ] [ ۱۱:٠٤ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد! [ ۱۳۸۸/٧/٤ ] [ ٧:۱٠ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آری افطار رطب در رمضان مستحب است روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه بخورد روزه خود را به گمانش که شب است زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند این عجب نقطه خال تو به بالای لب است یارب این نقطه که بالا بنهاد؟ نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است شحنه اندر عقب است و من از آن میترسم که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است عشق آنست که از روی حقیقت باشد هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد سودن چهره به خاک سر کویش ادب است صبوحی [ ۱۳۸۸/٦/٢٠ ] [ ٦:۱٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
از کو چه ی زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد ای راحت جان و دل من خانه ات آباد با یاد رخت این دل افسرده شود شاد هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم با اشک جگر سوز ، دل سخت تو سفتم خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم دل می تپد از شوق که امروز کجایی شاید که دگر باره از این کوچه بیایی دکتر مشایخی -در استقبال از شعر به یاد ماندنی « کوچه » [ ۱۳۸۸/٦/۱٦ ] [ ۱۱:٢۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
پیش رخ تو ای صنم ، کعبه سجود می کند در طلب تو آسمان سینه کبود می کند حسن ملائک و بشر جلوه نداشت اینقدر روی تو می زند در او حسن نمود می کند ناز نشسته با طرب ،چهره به چهره ،لب به لب گوشه چشم مست تو گفت و شنود می کند ای تو فروغ کوکبم ، تیره مخواه چون شبم دل به هوای آتشت این همه دود می کند آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد شوق سیاحت و سفر همره رود می کند عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن دل به هوای آتشت این همه دود می کند [ ۱۳۸۸/٦/۱٢ ] [ ۱٢:٠٧ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
من به اندازه نادیدن تو بیمارم
[ ۱۳۸۸/٦/٩ ] [ ۱٠:۳٩ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
آقا اجازه ! این دو سه خط رو خودت بخوان قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان بار دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا اصلا به این نوشته بگویید داستان من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در کویر باران بیار و باز بباران از آسمان اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو آقا اجازه ! ما نه در این و نه در آن یک پای در جهنم و یک پای در بهشت یا زیر دستهای نجیب تو در امان .................... آقا اجازه ........................................... باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل ....دستی برای من بده از دورها تکان...
[ ۱۳۸۸/٦/٦ ] [ ٧:٢۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
کوله بارت بربند ! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم...! بشناسیم خدا را...... و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جامانده بسی محتاجم.............. [ ۱۳۸۸/٦/۳ ] [ ٧:٢٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
منکه تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
[ ۱۳۸۸/٥/۳۱ ] [ ۸:٠۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
[ ۱۳۸۸/٥/۱۸ ] [ ٦:٢۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
آقا گمانم من شما را دوست... حسی غریب و آشنا را دوست... نه نه! چه می گویم فقط این که آیا شما یک لحظه ما را دوست؟ منظور من این که شما با من... من با شما این قصه ها را دوست... ای وای! حرفم این نبود اما سردم شده آب و هوا را دوست... حس عجیب پیشتان بودن نه! فکر بد نه! من خدا را دوست... از دور می آید صدای پا حتی همین پا و صدا را دوست... این بار دیگر حرف خواهم زد آقا گمانم من شما را دوست...
نیمه شعبان بر همه شما مبارک باد سلامتی و تعجیل در ظهورش صلوات [ ۱۳۸۸/٥/۱٦ ] [ ۱۱:٢۸ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
این جمعه , رنگ و بویی دیگه داره , چون صاحبش داره می آد. این جمعه , عاشق تر می شم... این جمعه , بیشتر چشم انتظارم...این جمعه , دیگه دل تنگ نیستم. این جمعه , دلواپسی هامو بگیر از من ! بعدش هم , غمهامو تو ای آیینه حاشا کن ! این جمعه , اول همه شروع هاست; اول وصل , اول آرامش , اول راه عاشقی و اول هر چه خوبیه... این جمعه , می تونه آخر همه پایان ها باشه ; پایان هجر , پایان بی قراری , پایان غصه و پایان هر چه دلواپسیه... این جمعه , خود خودشه...اصل همه آدینه ها ! این جمعه , دردشو نمی گه چون اصل درمان داره می آد. این جمعه , آفتاب هم یه جور دیگه گرما می بخشه...گرمایی به رنگ زندگی. این جمعه , خبریه ؟! خبر که چه عرض کنم ! وعده است...مژده است ! این جمعه , " اذا جاء نصر الله والفتح "...این جمعه " وان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم..." این جمعه " و من شر حاسد اذا حسد " و این جمعه " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء " این جمعه , این جمعه قراره چشم های یعقوب وار منتظر , با اومدنش , نور بگیرن... این جمعه , زمین نه تنها ; آسمون ها چراغونیه و پر از طاق نصرت. این جمعه , " بر سر آنم که گر زدست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید " این جمعه , " هرآن کسی که در حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید " این جمعه , تورو خدا بیا ! این جمعه به خاطر همه چشم به راه دوختن ها , بیا ! بیا تا من احساس غرور کنم...احساس تورو داشتن...احساس مهمان خدا بودن... این جمعه , یار می آد ; یار غمخوار دلدار می آد... این جمعه , مهربونی ها تقسیم می شه...عجله کنید...جا نمونید...این جمعه , همون جمعه ست... این جمعه , به همه دنیا می ارزه , مگه نه ؟! این جمعه , مژدگانی ! بهار است... این جمعه , کسی جز تو از دلم خبر نداره...از دل بی تابم که تاب و قرارش داره می آد ! این جمعه , پا به پای من بیا و دست به دست من بده ! از نگار بخوان ; از نگار جان , بهار ایمان و قرار جانان... این جمعه , حرفی برای گفتن ندارم...ترانه ای برای سرودن ندارم...غزلی برای خواندن ندارم ; فقط نیمه جانی مانده که دو دستی , پیشکش آمدنت می کنم...چه کند بی نوا ندارد بیش ! بیا که خوش می آیی...بیا که عطر دل انگیز جان می آوری...بیا که با آمدنت , عالم هستی , طراوت دوباره می گیرد...بیا فدایت شوم...بیا که تر شوم...بیا باران ! بیا. هزار گل صلوات نذر قدومت... امید معنوی [ ۱۳۸۸/٥/۱٥ ] [ ٧:٤٠ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
اگر باران نبارد، آسمان دلگیر خواهد ماند [ ۱۳۸۸/٥/۱٥ ] [ ٧:۱٠ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
تا کی به پای حسرت باران بایستیم ؟ [ ۱۳۸۸/٥/۱٤ ] [ ٦:٠٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز. . [ ۱۳۸۸/٥/۱۳ ] [ ۱:٢٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
سه نقطه های تو گاهی هزار واژه ومن هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب همیشه معنی صد اضطراب ... من، بی تو همیشه دیدن بی پرده ی شما در خواب چه عاشقانه ی پوچی! تو خوب می دانی میان این همه رویا ، فقط تویی کمیاب و من چه خسته تو را چون سراب می جویم چه فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب! ... کجاست آنکه ز من آتشی بگیراند بسازد از تن من قطعه قطعه های مذاب و یا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل... بخواند از تو غزل های نابِ بی پایاب ... خدا کند که غزلهای آخرم باشد خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب چه روزگار غریبی ست نازنین، آری نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب بیا... تمام کن این انتظار را در من بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب ... یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب [ ۱۳۸۸/٥/٩ ] [ ۱٠:۳٧ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی
[ ۱۳۸۸/٥/٦ ] [ ٧:٠٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
دوسـت دارم بـروم ... آسمـان گفته که پـا روی پرم نگـذارید این قدر داغ جنون بر جگرم نـگذارید بس کنیـد این همه دل دور و برم نـگذارید فقط از حال زمـین بی خـبرم نـگذارید
[ ۱۳۸۸/٥/۱ ] [ ٢:۳٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
مهدی بیا که عید اعظم پیمبر است
عید مبعث بر همه ی شما دوستای خوب مبارک [ ۱۳۸۸/٤/٢٩ ] [ ۱٠:٤٢ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید قلم نسخ براین خط چلیپا زد و رفت [ ۱۳۸۸/٤/٢٤ ] [ ۱٠:۱٤ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
آسمان رقصید و بارانی شدیم موج زد در یا و طوفانی شدیم بغض چندین ساله ی ما باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد یا علی گفتیم و دریا خنده کرد عشق مارا باز هم شرمنده کرد یا علی گفتیم و گلها وا شدند عشق آمد.قطره ها دریا شدند یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم مست از آن دستی که می دانی شدیم یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت کوفه در تزویر خود پایان گرفت. کوفه یعنی دستهای ناتنی کوفه یعنی مردهای منحنی کوفه یعنی مرد. آری .مرد نیست یا اگرهم هست .صاحب درد نیست عده ای رندان بازاری شدند عده ای رسوایی جاری شدند آن همه دستی که در شب طی شدند ابن ملجم های پی در پی شدند........ از سکوت و گریه سرشارم علی تا همیشه دوستت دارم علی.
روز پدر و مرد بر همه پدرها و مردها(مخصوصا پسرها) مبارکباد
[ ۱۳۸۸/٤/۱٤ ] [ ۸:٤۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
[ ۱۳۸۸/٤/۱٢ ] [ ۱:٢٩ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
خبر به دورترین نقطه جهان برسد [ ۱۳۸۸/٤/۸ ] [ ۸:٥٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
بی تو هوای خانۀ ما سرد می شود برگ درخت باور ما زرد می شود شب بی روی تو صبح نمی بیند ای دریغ خورشید بی تو منجمد و سرد می شود زیباترین بهانه در اینجا حضور توست ورنه زمین هوایی و ولگرد می شود در غیبت بهار درخت از چه بشکفد؟ باران که نیست باغچه دلسرد می شود امکان هر ترانه تویی ای ملایمت ورنه ترانه زمزمۀ درد می شود [ ۱۳۸۸/٤/٥ ] [ ٥:۱۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
خواهش شکستنچونان درخت در این آسمان سری داریم برای حادثه دست تناوری داریم وفور فتنه اگر هست آسمان با ماست که چشم لطف ز دنیای دیگری داریم اگر چه از عطش و التهاب می خوانیم برای عشق ولی دیدۀ تری داریم چونان پرنده در آن میهمانی آبی ز جنس ابر به بالای خود پری داریم برای رفتن از اینجا میان سینۀ تنگ دلی به پاکی بال کبوتری داریم دوباره بر لب دل خواهش شکستن رُست هنوز آرزوی زخم دیگری داریم [ ۱۳۸۸/٤/٢ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
کشف آفتابسفر گزید از این کوچه باز همنفسی پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت شبیه لاله به انبوه داغ عادت داشت کسی که همنفس موجهای دریا بود صداقت نفسش در نسیم پیدا بود بهار سبز در آشوب خشکسالی بود شکوفه دارترین باغ این حوالی بود کسی که خرقه ای از جنس آب در بر داشت کسی که شعر مرا از ترانه می انباشت کنون دریچه دل را به روشنی واکن به یاد او گل خورشید را تماشا کن *** میان آینه ها ردّ داغ را می جست درخت بود و هوادار باغ را می جست تمام زاویه ها را به یک بهار سپرد کویر تشنه ما را به جویبار سپرد در انتهای عطش آفتاب می نوشید کسی که دل او شعر آب شعر آب می جوشید [ ۱۳۸۸/۳/٢۸ ] [ ۳:٤۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
رویای تو
دست در دست تو راهی که نپیمودم نیست لحظه ای را که کنار تو نیاسودم نیست پیچ در پیچ شب موی تو مجنونم کرد رمز لیلایی تو نیز که بگشودم نیست سوختم از خنکای شرر شیرینت به جز آن خاطر آتشکده در دودم نیست با تو من هست شدم عاشق و اینک بی تو هیچ از هستی و آنچه که آن بودم نیست چشم در چشم تو راهی که مرا می خوانی پشت سر هم نفسی نیست که بدرودم نیست محمد جواد مظفری [ ۱۳۸۸/۳/٢٦ ] [ ۱٠:٠۸ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
لحظه ای دیدارهر صبح با سلام تو بیدار می شویم از آفتاب چشم تو سرشار می شویم در چشمهای آبی ات ای تا افق وسیع یک آسمان ستاره سیّار می شویم یک آسمان ستاره و یک کهکشان شهاب بر روی شانه های شب آوار می شویم چندین هزار پنجره لبخند می زند تا رو بروی فاجعه دیوار می شویم روزی هزار مرتبه تا مرگ می رویم روزی هزار مرتبه تکرار می شویم فردا دوباره صبح می آید از این مسیر چشم انتظار لحظه دیدار می شویم [ ۱۳۸۸/۳/۱۳ ] [ ٧:۱٦ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
عشق من پاییز آمد مثل پار باز هم ما بازماندیم از بهار احتراق لاله را دیدیم ما گل دمید و خون نجوشیدیم ما باید از فقدان گل خونجوش بود در فراق یاس مشکی پوش بود یاس بوی مهربانی می دهد عطر دوران جوانی می دهد یاس ها یادآور پروانه اند یاس ها پیغمبران خانه اند یاس در هرجا نوید آشتی ست یاس دامان سپید آشتی ست در شبان ما که شد خورشید ؟ یاس بر لبان ما که می خندید ؟ یاس یاس یک شب را گل ایوان ماست یاس تنها یک سحر مهمان ماست بعد روی صبح پرپر می شود راهی شب های دیگر می شود یاس مثل عطر پاک نیت است یاس استنشاق معصومیت است یاس را آیینه ها رو کرده اند یاس را پیغمبران بو کرده اند یاس بوی حوض کوثر می دهد عطر اخلاق پیمبر می دهد حضرت زهرا دلش از یاس بود دانه های اشکش از الماس بود داغ عطر یاس زهرا زیر ماه می چکانید اشک حیدر را به راه عشق معصوم علی یاس است و بس چشم او یک چشمه الماس است و بس اشک می ریزد علی مانند رود بر تن زهرا گل یاس کبود گریه آری گریه چون ابر چمن بر کبود یاس و سرخ نسترن گریه کن حیدر که مقصد مشکل است این جدایی از محمد مشکل است گریه کن زیرا که دخت آفتاب بی خبر باید بخوابد در تراب این دل یاس است و روح یاسمین این امانت را امین باش ای زمین نیمه شب دزدانه باید در مغاک ریخت بر روی گل خورشید خاک یاس خوشبوی محمد داغ دید صد فدک زخم از گل این باغ دید مدفن این ناله غیر از چاه نیست جز دو کس از قبر او آگاه نیست گریه بر فرق عدالت کن که فاق می شود از زهر شمشیر نفاق گریه بر تشت حسن کن تا سحر که پر است از لخته خون جگر گریه کن چون ابر بارانی به چاه بر حسین تشنه لب در قتلگاه خاندانت را به غارت می برند دخترانت را اسارت می برند گریه بر بی دستی احساس کن گریه بر طفلان بی عباس کن باز کن حیدر تو شط اشک را تا نگیرد با خجالت مشک را گریه کن بر آن یتیمانی که شام با تو می خوردند در اشک مدام گریه کن چون گریه ابر بهار گریه کن بر روی گل های مزار مثل نوزادان که مادر مرده اند مثل طفلانی که آتش خورده اند گریه کن در زیر تابوت روان گریه کن بر نسترن های جوان گریه کن زیرا که گل ها دیده اند یاس های مهربان کوچیده اند گریه کن زیرا که شبنم فانی است هر گلی در معرض ویرانی است ما سر خود را اسیری می بریم ما جوانی را به پیری می بریم زیر گورستانی از برگ رزان من بهاری مرده دارم ای خزان زخم آن گل در تن من چاک شد آن بهار مرده در من خاک شد ای بهار گریه بار نا امید ای گل ماُیوس من یاس سپید سید احمد عزیزی [ ۱۳۸۸/۳/٦ ] [ ۸:٥۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
کوچه
بی تو مهتاب شبی,باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم ,خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم ,گل یاد تو ,درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو, همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه ,محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید, تو به من گفتی : -"از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ,آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهی به نگاهی نگران است باش فردا ,که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی, چندی از این شهر سفر کن !"
با تو گفتم :"حذر از عشق ! – ندانم سفر از پیش تو ,هرگز نتوانم نتوانم ! روز اول ,که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر, لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ,من نه رمیدم ,نه گسستم..."
باز گفتم که :"تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم, نتوانم!"
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ,ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آید ,که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم, نرمیدم
رفت در ظلمت غم ,آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو ,اما ,به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !...
فریدون مشیری [ ۱۳۸۸/٢/٢٥ ] [ ۱٢:٤٩ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید [ ۱۳۸۸/٢/٢٠ ] [ ۱٢:۱٥ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
لبخند تو خلاصه خوبی هاست
لبخند تو خلاصه خوبی هاست لختی بخند خنده گل زیباست پیشانی ات تنفس یک صبح است صبحی که انتهای شب یلداست در چشمت از حضور کبوترها هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست رنگین کمان عشق اهورایی از پشت شیشه دل تو پیداست فریاد تو تلاطم یک طوفان است آرامشت تلاوت یک دریاست با ما بدون فاصله صحبت کن ای آنکه ارتفاع تو دور از ماست [ ۱۳۸۸/٢/۱۱ ] [ ٢:۳۱ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
دوباره دوباره لبت دوباره تبت میان فکر دیشبت! دوباره امید دوباره نوید: به عشق او خواهی رسید دوباره هوس میان قفس به اوجی غیر دسترس! دوباره خیال خیال وصال وصال این خیال محال دوباره تویی میان تبم میان فکر دیشبم دوباره تویی دوباره تویی میان فکر امشبم! [ ۱۳۸۸/٢/٤ ] [ ٢:٤۳ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
بمان با من
بمان با من تو ای از من گریزان وجودی از من و از من پریشان بمان با من به رویایی که گم شد در این میلاد مردن کنج زندان سپیدی را نگیر از رنگ ذهنم بمان با من در این تاریک پنهان بمان در قاب چشمم تا ازین پس جهان در تیرگی گردد نمایان بمان،با بوسه ای مهمان من شو چو اکسیری که بخشد مرده را جان بمان،بشکن برایم مرز تن را ببار انوار جسمت بر زمستان کویرم کام من یک مشت باران بمان با من تو ای رویای آبان [ ۱۳۸۸/٢/۱ ] [ ٥:٥٥ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی [ ۱۳۸۸/۱/٢۱ ] [ ٧:٤٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
باران بدان در لا به لای قطره هایت زندگی را با دلم نوشیده ام امشب حریر آسمان را با تمام وسعتش پوشیده ام امشب............. در این شبهای بی تابی............. به بودن در هوای تازه ........... بوی نفس های خدا کوشیده ام امشب دلم تنگ است ای باران........... دلم تنگ است ای باران........... ببار ای همنشین لحظه های شادی و همدرد غم های فراوانم بدان من هم در این شب زنده داری ها زلالم............ قطره ای از جنس بارانم............... دلم تنگ است ای باران............... صدای بارشت موسیقی آزادی از اندوه تنهایی ............ ببار آن پاکی چشمان معصومانه ی خود را............... بر این دنیای بی مقدار هر جایی..............
نمی دانم چرا در این ورقهایم............... فقط باران.............. تو با مایی.............. دلم تنگ است ای باران.............. بباران بر تن مر مر نشانم اشک شوق جاریت را خیس خیسم کن........... چکیدن را گواهی بر ........... نفس های نفیسم کن.............. دلم تنگ است ای باران............... دلم تنگ است...............
[ ۱۳۸۸/۱/۱۸ ] [ ٤:٥٧ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
پی در پی ندارم سهمی از بودن بجز تکرار پی در پی وفرسودن تمام عمر از این اصرار پی در پی
به ماندن زنده ام رفتن نمی دانم زجای خود به خاکم می کشد روزی همین اجبار پی در پی
به خود پیچیده ام چون کرم چندان بند سیمانی که فکرم را رهایی نیست زین آزار پی در پی
و یک روزن-فقط یک روزن ناچیز- اما نیست همه آجر همه آجر همه انکار پی در پی
ترا از من مرا از تو بجز یک سایه لرزلن نصیبی نیست همسایه از این دیدار پی در پی
چه می دوزم نگاهم را به چشم این همه خیره همه استاده تو در تو همه انکار پی در پی [ ۱۳۸۸/۱/۱٤ ] [ ٥:٤٤ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
دلهره ی رفتن وا کرده به روی من آغوش فراموشی مهتاب نمی گوید جز مرگ هم آغوشی من واهمه ی رفتن در آینه ام بنگر با صاعقه می سوزم در بستر خاکستر در واهمه ی رفتن یک لحظه تامل کن ای حادثه ی پاییز در خاطره ام گل کن یک بدرقه با من باش در فرصت این بدرود طعم گس یک گریه در بوسه ی آخر بود از قهوه ی چشمانت هر چند که تلخ و سرد یک جرعه بنوشانم یک جرعه فقط ای درد از خاطره لبریزم در دلهره ی رفتن هم گریه در این فرجام لبخند بزن با من [ ۱۳۸۸/۱/۱۱ ] [ ٩:۱۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
روز میلاد اقاقی باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار , روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟ هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد ؟ با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟ هیچ یادت هست حالیا ,معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا این همه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن
سال نو همگی مبارک شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا. همه جا آیت اوست. [ ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ ] [ ۳:۳٩ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
بامداد نوروز برخیز که می رود زمستان بگشای در سرای بستان وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد زپیش ایوان برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می کند گل افشان خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان بوی گل بامداد نوروز و آواز خوش هزاردستان بس جامه فروختست و دستار بس خانه که سوختست ودکان ما را سر دوست بر کنارست آنک سر دشمنان و سندان چشمی که به دوست بر کند دوست بر هم ننهد ز تیرباران سعدی چو به میوه می رسد دست سهل است جفای بوستانبان [ ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ ] [ ۱۱:۱۱ ق.ظ ] [ محمد عباسی ]
بوی باران, بوی سبزه, بوی خاک شاخه های شسته, باران خورده, پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس,رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار [ ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ ] [ ۳:٢۸ ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
|
||||||||||||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||||||||||||||||||||||||||||