خانه ی دوست
خانه ی دوست گلچینی از زیباترین شعرها
نويسندگان
لینک دوستان

به قرآن خوب است...

 

زیر باران بنشینیم که باران خوب است

گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

 

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

 

روبرویم بنشین و غزلی تازه بخوان

اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

 

موی خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است

.....

شب خوبی ست،بگو حال زیارت داری؟

مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است

 

نم نم نیمه شب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است

[ ۱۳٩٠/٧/۳٠ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ محمد عباسی ]

این روزها...

 

پاره های یک تن و دور از همیم این روزها
مثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها

فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی
آه... ما بازیچه ی بیش و کمیم این روزها

می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند
در هراس راه پر پیچ و خمیم این روزها

می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز
در امید واهی یک مرهمیم این روزها

سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم
وصله ی ناجور نسل آدمیم این روزها

تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟
در نی پوسیده ی خود می دمیم این روزها

...

بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت
دست هایت را بده...گم می شویم این روزها

[ ۱۳٩٠/٦/٢۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ محمد عباسی ]

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

[ ۱۳٩٠/٤/۳٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ محمد عباسی ]

 

 

 

شکوه عشق

گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند

دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند

ضریح و نذر رها کن،بعید می دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش

که دست های پر از زخم ما به هم برسند

فلک نجیب نشسته است و موزیانه به فکر

که پیش چشم من این دو چرا به هم برسند

شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت

وگرنه می شود آسان دوتا به هم برسند

محمد رضا رستم پور

[ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمد عباسی ]

نام محمد

نام تو شد روشنی ذکر خموشان
هلهله و هروله کوزه به دوشان
این همه تصویر تویی در شب روشن
تا که ببینم تو را آینه پوشان
حلقه گل حلقه دف حلقه ی گیسو
حلقه به حلقه است شب حلقه به گوشان
دامنه عشق تو چون دامن دریا
آمدنم سوی تو چون رود خروشان
از دم تو زنده شود هستی عیسی
آب بقا را ز لبت شعله بنوشان
با خط می بر درب و دیوار نوشتم
چشم تو و حادثه ی باد خروشان
من اگر آن مغربی ام مشرق مطلق
جان مرا جامه ای از نور بپوشان
کیستی ای بر همگان سرآمد
کز همه جا میشنوم نام محمد

[ ۱۳٩٠/٤/۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ محمد عباسی ]

حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم

تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم

حلالت میکنم اما نباید از خودم رد شم

تو گم میشی و من اینجا

تو رو با گریه می بخشم

تقاصه آرزوهامو کجای قصه پس دادی

که از اوج پریدن ها به خاک گریه افتادی

کجای قصه پرواز چراغ راه رو گم کردم

که باید اینهمه تنها به سوی خونه برگردم

حلالت میکنم اما به دیروز تو زنجیرم

تو رو گم میکنم وقتی تو دست گریه میمیرم

حلالت میکنم اما نمیتونم که برگردم

تمومه آرزوهامو تو دنیای تو گم کردم

 من از روزایی میترسم که پشت مرز تقدیرن

از اینکه حتی رویاهام تو دستای تو میمیرن

 

[ ۱۳٩٠/۳/٢٤ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ محمد عباسی ]

حلالم کن

غزلنازم اگه رفتم شدی تنها حلالم کن
اگه که خشکیه چشمات شدش دریا حلالم کن
تو می دونی که این قصه نهایت آخری داره
اگه خنجر زدش پشتم یه روز دنیا حلالم کن
نسیم ِ پر طنین ِ عشق ، کنار ِ ساحل ِ بودن
بوز حتی اگه رفتم همین فردا حلالم کن
اگه عشق ِ من آب میشد کنار ِ عشق ِ پاکِ تو
منو عفو کن به حکم ِ دل نشم رسوا حلالم کن
نه پاییزم کنار ِ تو ، نه می خندم به حال ِ تو
ولی یک روز که باید رفت چرا حاشا ؟ حلالم کن
یه روزی بوسه ی شادی ، یه روزی بوسه از غم ها
همینه راز ِ این دنیا برای ما حلالم کن
قسم میدم تورو همراز ، تو هم آغاز و هم پرواز
تو ای ماه و تو ای دریا ، تو ای زیبا حلالم کن
نوشتم زیر ِ نور ِ ماه برایت آخرین مصرع
اگر خوب یا که بد بودم ببخش من را حلالم کن

حامد بخشی فر

 

[ ۱۳٩٠/۳/٢۱ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمد عباسی ]

حالا چرا ؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

شهریار

 

[ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمد عباسی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو بر درش برگ گلی می کوبم با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی دوستی ما اینجاست تا که دیگر نپرسد سهراب خانه ی دوست کجاست هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
امکانات وب
RSS Feed



قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا